مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
39
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
آنگاه حسن بگريستن مادر بگريست و در بكوفت . مادرش گفت : بر در كيست ؟ حسن گفت : در بگشاى . چون مادر حسن در بگشود و او را بديد ، بى خود بيفتاد . و پيوسته حسن ، او را ملاطفت ميكرد تا به خود آمد و حسن را در آغوش گرفت و جبين او را ببوسيد . پس از آن حسن ، متاعهاى خويشتن آورد و ملكه ، حسن و مادر او را نظاره ميكرد . پس از آنكه مادر حسن از آمدن پسر خرسند شد و خاطرش برآسود ، اين ابيات برخواند : امروز مباركست فالم * كافتاد نظر بر آن جمالم الحمد خداى آسمان را * كاختر بدر آمد از وبالم خوابست مگر كه مينمايد * يا عشوه همىدهد خيالم چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و نود و سيم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، مادر حسن با او بحديث گفتن بنشست و گفت : اى فرزند ، ترا با عجمى ، كار بكجا رسيد ؟ حسن گفت : اى مادر ، او عجمى نبود . او مجوسى بود آتشپرست . پس از آن ، آنچه عجمى با حسن كرده بود ، همه را بازگفت كه چگونه او را بجبل سحاب در پوست اشترى بگذاشت و او را بدوخت و پرنده ، او را برداشته ، بفراز كوه برد و مردهها و استخوانهاى پوسيده كه در سر كوه ديده بود ، با مادرش بازگفت و آنچه بر وى روى داده بود ، همه را يكيك برشمرد . چون مادرش حكايت او بشنيد ، در عجب شد و بعافيت پسر ، شكر گفت . پس از آن ، مادر حسن نزد بارها رفت و از آنچه در بار بود ، سؤال كرد . حسن هرچه در بار بود ، بر وى بنمود . مادر حسن سخت فرحناك شد و بنزد ملكه آمده ، با او بحديث گفتن بنشست . و چون چشمش بدان پريوش افتاد ، از حسن و جمال او مدهوش گشته ،